تبليغاتX
!!...دانشجو های زیرخاکی

!!...دانشجو های زیرخاکی

دومین افطاری فارغ التحصیلی !

 سلام ... چند روز پیش مرجان گفت قرپجی ؟ این چه وضعه وبلاگه ؟ چرا آپ نمی کنی ؟ و ....

اینجا سوت و کور شده ... دلیلش مشخصه ... از هم دور شدیم و خاطرات مشترکمون کم شده ... وقتی خاطره نباشه ... چیز زیادی برای نوشتن وجود نداره ...

پنج شنبه اما افطاری فارغ التحصیلان بهونه ای شد برای دوباره مشترک شدن خاطره ها . و ما برای دومین بار به عنوان فارغ التحصیل رفتیم مدرسه ...

کافیه چند پست به عقب بر گردین تا گزارش افطاری سال قبل رو بخونین ! چقدر زمان زود می گذره نه ؟ من که از خوندن دوباره اون گزارش حس جالبی بهم دست داد ... مخصوصا وقتی با امسال مقایسه اش می کردم ...

اولین نکته ی جالب که به نظرم اومد این بود که آمار عروسا انقدر رفته بالا که دیگه کسی از دیدن یکی از اونا ده دقیقه نمی رفت شک  ... همه دست می زدن و تبریک می گفتن و عکس نگاه می کردن و ... ولی کسی شکه نمی شد . ازدواج حالا خیلی امر طبیعی به نظر می رسه ... دوستان دیگه داشتن راجع به این که "سال دیگه باید با بچه هاتون بیاین" فکر می کردن !

امسال لازم نبود از دیدن بقیه فارغ التحصیلا تعجب کنی و بگی : اینا واقعا فارغ التحصیل فرهنگن ؟؟؟

به نظرم خودمون جزو اون آدمای تعجب آور شده بودیم ... و به مرحله ای رسیده بودیم که از اعجاز میک آپ و رنگ و ... استفاده کنیم .

امسال ما منتظر جوابا نبودیم . راجع به رشته ها و دانشگاه ها سوال نمی پرسیدیم . امسال استرس رو تو نو فارغ التحصیلان می دیدیم . و به سوالای اونا جواب می دادیم . تازه به خانم زمانی می گفتیم واسه انتخاب رشته بفرستینشون پیش ما ! ( یعنی انقدر بزرگ شدیم ! )

امسال دیگه خانم دکتر بغض نکرد ! امسال دیگه خانم مدرسی پیش ما نبود و .... کلی "امسال دیگه" های دیگه ...

چیزی که مثل همیشه بود و فرقی نکرده بود این بود که بچه ها همچنان مدرسه رو گذاشته بودن رو سرشون . فکر کنم مدت ها بود که مدرسه انقدر پر از سر و صدا نشده بود . مثل همیشه دست و جیغ و رِنگ و " ابروهاتو نخ نکن .. "

من یکی مطمثن شدم که ما آدم نمی شیم . حتی اگه ازدواج کنیم . حتی اگه بچه دار بشیم . حتی اگه نوه دار بشیم و ... احتمالا باید بمیریم تا خود خدا بلکه بتونه ما رو آدم کنه

پ.ن : تعداد دماغ عملی ها هم مثل تعداد عروسا از دستم در رفته !

پ.ن : امسال دیگه من پول جمع نمی کردم و کلاسای آقای کریمی هم داره پیش می ره .

پ.ن : اگه چیزی از قلم افتاده شما بگین !

قرپجی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 14:34  توسط دانشجو ها  | 

بوی عید

24 اسفند(88) – چهار شنبه سوري

خطرناكه "حسن" ...!

چنين آورده اند از پيشينيان كه خوب است در اين روز،آتش كوچك افروختن وپسته و بادام و تخمه خوردن و پماد ضد سوختگي در جيب داشتن و هنگام گذر از كوچه و خيابان پنبه در گوش كردن و فال گوش ايستادن و خاك از روي كتاب حافظ پس از يك سال زدودن و از ديوان خواجه شيراز فال گرفتن و پيامك هاي بي مزه و تكراري فرستادن و آنتي ويروس رايانه به روز كردن و بشقاب چيني كهنه و لب پَر شكاندن!

-جشن هاي فروردين:

1 فروردين – نوروز

چنين آورده اند از پيشينيان كه خوب است در اين روز،سفره هفت سين بر پايه آموزه هاي كلاس هاي تقويتي "چيدمان سفره هفت سين" پهن كردن و شمع افروختن و اسپند و كندر براي سلامتي و تندرستي دود كردن و گناهان سال پيش بر گردن همسايه انداختن و به هم آب پاشيدن و بر تشت و دهل كوبيدن و غبار از روي قاب عكس هاي در گذشتگان پاك كردن و مبل سنگين اتاق پذيرايي بر دوش پدر و برادر (يا شوهر)   جا به جا كردن   و جامه نو پوشيدن و و در پايان،سپاس خداوند نهادن.

6 فروردين – روز اميد،روز شادباش نويسي

چنين آورده اند از پيشينيان كه خوب است در اين روز،بامداد پيش از سخن گفتن شكر چشيدن و با روغن زيتون دست هاي خويش چرب كردن و هديه هاي خود را با هديه هاي ديگران مقايسه كردن و از شتاب گذشتن تعطيلات نوروزي ياد كردن و به دنبال بهانه براي كش دادن تعطيلات تا 20 فروردين گشتن (براي ما دانشجويان پويا!) و 7 بار پيامك هاي شاد باش به دوستان فرستادن و آب بر هم پاشيدن و در حمام تمرين آواز كردن و به جاي ايميل به دوستان،به آنان تلفن كردن

13 فروردين - سيزده به در

چنين آورده اند از پيشينيان كه خوب است در اين روز،سبزه هاي زرد شده به داخل خيابان و كوچه انداختن و سبزه پارك ها را لگد كردن و براي 1 روز هم كه شده رايانه ها را خاموش كردن و دست از فيس بوك و ايميل و اينترنت برداشتن و كباب در دامن دشت بر منقل زدن و كاهو جويدن و در صورت تمايل، گره زدن سبزه به منظور باز شدن بخت و شبانگاه افسوس بر تعطيلات گذشته خوردن

* پيشاپيش عيدتون مبارك...

پ.ن:ماهنامه منزل با كمي دخل و تصرف!

-دانشجو!سورو!-              

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 22:8  توسط دانشجو ها  | 

تا همیشه به یادت می مانم

یک جعبه دارم اسمش را گذاشته ام جعبه ی یادها. هرچیزی که برایم خاطره انگیز است را تویش جا داده ام. شنبه داشتم جعبه را نگاه می کردم. تویش پر بود از کارت پستال ها و دست نوشته ها و خاطره ها. از لابه لای کاغذ ها چشمم افتاد به یک برگه امتحانی. برگه امتحانی تاریخ که قرار بود تو مثل همبشه شفاهی ازمان درس بپرسی ولی وقتی آمده بودی سر کلاس گفته بودی کتبی می گیری. هر چه هم بچه ها اصرار کرده بودند راضی نشده بودی.

امتحان را خوب داده بودم و  شده بودم ٩/۵ از ١٠. یک آفرین کوچک کنار برگه ام نوشته بودی.بچه ها خیلی هاشان نمره های خوبی گرفته بودند. اما تو باز هم از ما راضی نبودی. همیشه بهترین نمره را می خواستی. دلت لک زده بود که ما نمره ی کامل ازت بگیریم.

همیشه سه شنبه ها ازمان درس می پرسیدی.

همیشه سه شنبه ها می دیدیمت.

همیشه سه شنبه ها بودی.

این سه شنبه اما.... رفتی برای همیشه. رفتی از پیش ما. از پیش شاگردانی که حق شاگردی ات را ادا نکردیم

حق شاگردی را ادا نکردیم. حداقل من! سر کلاست می خندیدیم و تو همیشه فکر می کردی به تو می خندیم. درس نمی خواندیم و تو ناراحت می شدی. جلسه ی آخر هم ناراضی و عصبانی از هم خداحافظی کردیم. شاید من خوب نبوده باشم اما تو بهترین معلم تاریخ من بودی.  

با علاقه درس می دادی. کتاب ها و فیلم های تاریخی بهمان معرفی می کردی. تو حتی درس را برایمان خلاصه می کردی و ما آنقدر تنبل بودیم که حوصله ی نوشتن خلاصه هایت را نداشتیم.

دیشب داشتم "تبریز در مه" را نگاه می کردم. همش به یادت بودم. می گفتی فیلم تاریخی هم که می سازند حتما باید یکجوری به عشق و عاشقی وصلش کنند. و بعد می خندیدی و می گفتی عیب ندارد لااقل بگذار مردم این طوری یک چیزی از تاریخ دستگیرشان شود.

خانم مدرسی عزیز!

بعد از کنکور چندباری به مدرسه آمدم اما تو نبودی.دوست داشتم ببینمت. دوست داشتم بهت بگویم در دانشگاه تاریخ می خوانم و ببینم تو چه می گویی.

معلم خوب تاریخ من!

اگر تو آنقدر خوب تاریخ را به من درس نمی دادی، شاید من هرگز -هرگز- به سمت رشته تاریخ نمی رفتم. اگر تو معلم من نبودی...

راستی داشتم فکر می کردم که چقدر دلم برای دیدن چهره ات تنگ شده. برای دیدن آن چشم های درشتت، برای مانتوی کرمت که خیلی بهت می آمد. حتی برای سرما خوردگی هایت....

دلم برایت تنگ شده. دلم برایت تنگ می شود تا همیشه...

هیچ عکسی از تو ندارم.تنها یک دست خط از تو تا همیشه برایم در جعبه ی یاد ها باقی می ماند.

                                                                         - مریم.س -

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 22:49  توسط دانشجو ها  | 

آسیب شناسی دانشگاه

این مقاله بررسی آزادی است از وضعیت بیماری های زیر خاکی در دانشگاه !

۱ - تاهل : متاسفانه همان گونه که همه ی ما مطلع هستیم ۳ نفر از دوستان دچار بیماری لا علاج

تاهل شده اند و همانگونه که بسیاری از ما مطلع نیستیم ۵ ٬ ۶ نفری از دوستان بعد از مراسم عزاداری

و گذشتن ماه نحوست بار صفر در دام این بیماری می افتند! ( دور از جونمون )

این مساله از چند جنبه قابل بررسی است :

نخست اینکه : "حب الشی یعمی و یصم" آنکه شوهر دارد تمام فکر و ذکرش در گرو آقاشون ٬

آقاشون چی می پسنده ٬ آقاشون چی می خوره ٬ آقاشون کجا می ره ٬ آقاشون چرا می ره و...

در ثانی می توان با بررسی آمار متاهلین به این نتیجه رسید که خواهر بزرگتر...؟؟ کشک/

بی خیال بزرگی و کوچکی شوید و به هوش اجتماعی و تواناییهایتان در زمینه همسرداری باور

داشته باشید و زود تر اقدام کنید چرا که : سن که رسید به ۲۰ ...

ثالثا : با توجه به نکته نخست پس از تاهل بی خیال رفقا شیم که همسر بهترین رفیقه!!!

۲ - دوست یابی :  بالاخره فضای دانشگاه است و آدم های جدید و پیدا کردن دوستانی بهتر !

( اعم از دختر  یا ... ) و ... بر حالشو ببر!

اگر دوستتان از جنس خودمان بود که شادی هایتان را با وی تقسیم کنید و بدانید که کهنه اگر دل آزار

نباشد قطعا در آینده خواهد شد...

اگر دوستتان از جنس خودمان نبود دو دستی بچسبیدش که شما هم انشااا ا...به جرگه متاهلین

بپیوندید و زندگی خوب و خوشی داشته باشید!

۳ - کوشایی : اساسا دوره ما در فرهنگ هم دچار این بیماری بود!  چنانکه گاهی سرکار خانم

آل رسول - مدظله العالی - هم غصه دار می شدند!

دوستان با ورود به دانشگاه و تماشای جو به شدت جدی ! و درسخوان ! این محیط مبتلا تر شده اند!!

از نشانه ها و خصایص این بیماری سعی بر هر چه کمتر دیده شدن با بهنه ی " هیچ از اول ترم تا کنون

درس نخوانده ام " !  (نکته ی قابل ذکر: "کلانسان حریص علی منع" تا وقتی آذر گواهی میخواست

هی هیچکس نمیومد! حالا که ۱۶ تا غیبت دارین ههههی می رین!! )

۴ - وبلاگینیسم : بیماری است که بعد از کنکور شایع شده و همه ( حتی این بنده ) دچار آن شده اند!

طی این بیماری شخص مریض شعاری دارد که وبلاگ خودت را بچسب و آپ کن ٬ تو را چه کار با باقی!!

۵ - ... : نگاه کردم دیدم انگار بعضی ها در این بیماری های ۴ گانه هم نیستند یعنی نه شوهر دارند ٬

نه وبلاگ ٬ کوشا هم  که همه مان هستیم! ٬ دلیل نمیشود!!

اسم این قسم آخر بیماری را ( به تبعیت از یکی از دوستان ) می گذاریم :

    سالهای دووووووور دبیرستان . بی شرح و بسط /

فعلا برای هیچکدامشان هیچ دلیلی ندارم . پس به رویه ی گذشته ادامه بدهیم!

***

پ.ن : نظرتون راجع به مهمونی خونه خ. آل رسول چی بود؟

الف ) به شمام مثل من خوش گذشت

ب ) عالی بود

ج ) دست پخت خ. آل رسول محشره

د ) وقتش بد بود نتونستی بیای

                

                                                                           - دانشجو! درچه -

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 14:0  توسط دانشجو ها  | 

فرهنگیان گذشته!!

انگار فرهنگی بودن این دو تا :

*سرکار خانم آل رسول :

-آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود    

                        سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود (حافظ)

*سرکار خانم تهرانی :

-تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد 

                     دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی...هستی!! (سعدی)  

*سرکار خانم ماهروزاده :

-من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم؟؟!!                                                 

فقط یه چی بگم؟قول میدم زود برم...دلبرا بنده نوازیت که آموخت؟بگو  (حافظ با کمی تصرف) 

*سرکار خانم ضرغام :

-مرا در خانه سروی هست(بود!) کاندر سایه ی قدش!

                            فراق از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم (حافظ)

*سرکار خانم آذرمیدخت :

-گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم

                            که نهانش نظری با من دل سوخته بود (حافظ)

*سرکار خانم داوودی :

-چه نقش ها که بر انگیختیم و سود نداشت

                            فسون ما بر او گشته است افسانه! (سعدی)

*سرکار خانم معنوی :

-به هر نظر بت ما جلوه میکند لیکن

                           کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم!!

*سرکار خانم رقیمی :

-اگر آن عهد شکن با سر میثاق آید

جان رفته است که با قالب مشتاق آید ( البته در صحت انتساب این غزل به سعدی تردیده! یعنی از این غزل الکی آس!)

*سرکار خانم پاک نهاد :

-رفیق مهربان و یار همدم                

              همه کس دوست میدارندو...خب باشه من هم!! (سعدی)

*جناب آقای چاووشی :

-دیدم دل خاص و عام بردی              من نیز دلاوری نمودم!! (سعدی)

*سرکار خانم فخار نیا :

-اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است

                          زبان خموش ولیکن پر از عربیست! (حافظ)

*جناب آقای طب طب!! :

...تو همچون گل / ز خندیدن / لبت با هم / نمی آید

 مفاعیلن / مفاعیلن / مفاعیلن / فعولن ...! (سعدی ، با تصرف به یاد ماندنی جمال بیتا اینا!)

*سرکار خانم دهقان :

-چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

                           سخن شناس نه ای ای جان من خطا اینجاست! (حافظ)

*بعد از کمی تفحص دیدم حتی برای "غفوری" هم شعر گفته سعدی!! :

-مرا مصلحت نیست لیکن همان به 

                   که در پرده باشی و بیرون نیایی!

*****

در پایان از دوستان تقاضا میشه اگه بازم پیدا کردین بیاین همینجا بیفزایین!!

                                           با تشکر :

                                                        - دانشجو! درچه -

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 21:1  توسط دانشجو ها  | 

اعلام نتایج...!!

سلام به همگی!

هنوز ۲۴ ساعت هم نشده...ولی در کمال ناباوری..ما هم موجوداتی شده ایم به نام :

                                       دانشجو  

راستش قربجی دسترسی به اینترنت نداشت و از من خواست تا وظیفه خطیر گذاشتن پست رو به عهده بگیرم!! با اطلاعاتی که به طور حدودی از دیشب تا حالا کسب کردم کمتر کسی هست که از چیزی که قبولیده راضی باشه...اینکه اوضاع امسال واقعا داغون بود رو همه بهش واقفیم!! و از نظر شخص خودم اونایی که به حق و والانصاف زحمت کشیده بودن یا تو رتبه ، یا تو رشته و یا در هر دو به حقشون نرسیدن!!! که من در هر دو به زیادیش هم رسیدم!!

حالا...قربجی گفت از همه بخوام رشته و دانشگاه قبولیشونو اینجا ببنویسن و از هرکسی هم که خبر دارن بگن لطفا!  

اول خودم : علوم سیاسی دانشگاه تهران!

                                                                                             -دانشجو!مرجان جان!-

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 16:30  توسط دانشجو ها  | 

افطاری فارغ ااتحصیلان !!!!

سلام...

سه شنبه ی گذشته خانواده برای اینکه زودتر از شر من خلاص شن و به مهمونیشون برسن حدودای ساعت ۶ منو رسوندن مدرسه .... حالا مدرسه چه خبر بود؟؟ قطعا همتون می دونین که افطاری داشت...اونم نه یه افطاری معمولی ! افطاری فارغ التحصیلان !

منم با کلی غر و اینا ... که بابا الان زوده و .... رفتم مدرسه...دعا دعا می کردم که حداقل ۲ نفری باشن از بچه ها اونجا.... وارد کتاب خونه که شدم دیدم به به!!! یه ۲۰ نفری هستن....

قطعا می دونین وفتی این تعداد از بچه های پیش پارسال مدرسه باشن مدرسه چه وضعیتی داره دیگه ؟؟؟

( من که سنگ پامو پیدا نکردم شما رو نمی دونم )

هر کدوم از بچه های بی خبر پیش پارسال با آزاده سلام و احوال پرسی می کردن تا ۱۰ دقیقه تو شک بودن....

دلیلش رو هم دیگه باید بدونین دیگه.....( عروس چقد قشنگه و .... ایشالله مبارکش باد و .... لی لی لی ....)

خلاصه کلی همه هیجان زده بودن و آزاده ی بیچاره هم مجبور بود به سوالای بچه های بی خبر پیش پارسال در مورد آقاشون جواب بده ...

در این بین من داشتم از بچه ها پول زور می گرفتم....و انقدر کارم رو خوب انجام می دادم که بیتا منو به عنوان نماینده ی اقتصادیش انتخاب کرد.....این پست سخت ترین کار دنیاست .... چون مثل ماجرای خرس و مو و غنیمت و .... میمونه ! البته من این پست رو با حفظ سمت قبلیم که شورای نگهبان بود قبول کردم...

خلاصه بعد از پی بردن به این قضیه که بچه های ما هم بی پولن و هم آلزایمر دارن رفتیم سراغ پهن کردن سفره ی افطار ...( با سیستم دست یه دست )

افطار که خوردیم ۲ تا کلیپ دیدیم در حد اسکار .....

اولیش عکسای فارغ التحصیلا بود از سالای قبل تا امسال ....

ماها همه دستا اماده چشمارو دوختیم به پرده یه ۱۰ دقیقه ای وایسادیم تا به ما رسید...من که تا اون بلیزای صورتیو دیدم کلی منقلب شدم.....به هر حال ما کلی خاطره ی خوب داشتیم!!!

دومین کلیپ رو هم فکر کنم اشتباه پخش کرده بودن ! ولی خوب عیب نداره ... ما به نیابت از بچه های پایه دیدیمش....

اصلا شاید می خواستن دوباره داغ دل مارو تازه کنن ( کلیپ عکسای سفر جنوب امسال بچه های پایه بود)

خلاصه...بعدش خانم دکتر یه سخنرانی کوتاه کردن .... بغض کرده بودن و برای ما ارزوی موفقیت می کردن...

ما هم ازشون ممنونیم.

 من که با دیدن فارغ التحصیلای سالای قبل شک کردم که اینا مال مدرسه ی فرهنگن آیا ؟؟؟

هر چی فکر کردم دیدم من که اینا رو تو مدرسه ندیده بودم!ولی خوب بعدش با کمی دقت به اعجاز میک آپ و رنگ و ... پی بردم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم بابت این نعمتای خوب...

سعی می کردم به قیافه ی خودم تو آینه نگا نکنم چون طبق نظر ریحانه شبیه مادر مرده ها شده بودم!

علارغم همه ی تلاشای ما نتونستیم از بعضی بچه های محترم پیش پارسال حتی یه مو هم بکنیم!

من تازه فهمیدم که چرا اینا دوست نداشتن برن دانشگاه آزاد....

راستی یادم رفت بگم که یه پوستر گنده زده بودن تو حیاط و عکس ۲ رقمی ها رو زده بودن روش!

من اگه خودم جزوشون نبودم باورم نمی شد که اینا با این ریخت و قیافه ها تونستن ۲ رقمی بشن...!

عین این بچه های عقب افتاده بود قیافه ها....من می گم چرا کسی زنگ نمی زنه خونمون! نگو این عکسا رو نشون مشتریاشون می دادن !

آخرشم که خداحافظی کردیم.

پ.ن : ما تا الان ۳ تا دماغ عملی داشتیم!

پ.ن : تقریبا همه ی کسایی که ۲ رقمی شدن حقوق زدن..در مورد مهلا و نیلوفر مطمئن نیستم.

پ.ن :جدا به آزاده تبریک می گیم.....انشاالله همیشه خوشبخت و خوشحال باشه....

پ.ن :شده شماره حساب بدیم پول کلاسای آقای کریمی رو می گیریم....چکم قبول می کنیم...قراره بیتا دستگاه کارت خوانم بگیره که دیگه بهونه ای نباشه !

پ.ن : انگار جوابا هم قراره تو یکی - دو روز دیگه بیاد....

فعلا خداحافظ.(اگه چیزی از قلم افتاده شما تو نظرا بگین)

                                                                                             -قرپجی-

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 14:55  توسط دانشجو ها  | 

موقتي

سلام خوشگلا . . .

اول از همه فرا رسيدن ماه مبارك رمضان رو به همتون تبريك ميگم و اميدوارم نماز روزه هاتون قبول باشه

امروز براي اولين بار بعد از كنكور  اومدم يه سر به وبلاگ بزنم كه ديدم واي چه قالب خوشگلي داره . .

از اونجايي كه قرپجي خيلي وقت پيشا پسورد وبلاگو داده بود گفتم بيام يه قالب بهتر براش انتخاب كنم كه ديدم به به ! كلي نظراي تاييد نشده داريم . . خدا بگم چي كارت كنه قرپجي

من از طرف اون از همه معذرت ميخوام و هم خودم . از اونجايي كه پسورد اينجا رو داشتم بايد زودتر از اينا سر مي زدم

.

.

** فكر كنم كه ديگه همه خبردار شدن كه براي ۲ شهريور افطاري مهمون مدرسه هستيم. . براي اطلاعات بيشتر ميتونين با مسئولين افطاري يعني آزاده ، سلوك و زهرا.م تماس بگيرين

**يه اتفاق خيلي بدي هم كه برام افتاده و اميدوارم به حق اين ماه عزيز براي هيچ كدومتون پيش نياد اينه كه گوشيم چند وقت پيش قاط زد و همه اس ام اسام وكل دفترچه تلفنم همگي فرت اگر كسي پسورد وبلاگ رو ميخواد به من با ذكر نام حتماااااا يه اس بده كه هم پسو بگيره هم من شمارشو دوباره save کنم

**از آخر امیدوارم که همگی تو یه رشته ی خیلی خیلی خوب در یک دانشگاه خیلی خیلی خوب قبول بشین 

پ.ن : راستی این پست رو من موقتا گذاشتم اولش خواستم حرفامو تو قسمت کامنتا بگم اما دیدم یه خورده زیاده التماس دعا از همههههه . . . یه دونه باشیییییییییین فعلا

                                                                                                               زینب.م

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 21:18  توسط دانشجو ها  | 

جزوه !

سلام سلام..........

چند تا نکته ی مهم رو به صورت تستی می نویسم.آزمون هم می گیرم ازشون. پس درست بخونین.

1- بلاخره رتبه ها اومد.....امیدوارم همه راضی بوده باشن و تبریک می گم به همه ی کسایی که احساس می کنن رتبه شون خوب بوده ...انشاالله انتخاب رشته هم خوب باشه.دیگه کم کم واقعا داریم دانشجو می شیم...( از این به بعد هر کی با من کار داشت می تونه منو تو دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران ببینه ! D: )

خبر خوشحال کننده اینه که تقریبا 10 تا 2 رقمی داشتیم.

2- لطفا نظرات و پیشنهادات خودتون رو در مورد جشن فارغ التحصیلی تو بخش نظرات وبلاگ بنویسین و بدون هماهنگی در این مورد با مدرسه حرف نزنید.

من خیلی با خانم آل رسول حرف زدم ولی اصرار داشتن که از این به بعد قرار مدرسه خودش جشن رو برگزار کنه...و احتمالا جشن بیرون مدرسه است...و فقط ماییم و مادرا . پایه و پیش نیستن.

3-اونایی که می خوان تو وبلاگ مطلب بنویسن خواهشا به من بگن تا پسورد رو بهشون بدم.

4- لطفا از این به بعد هر جمعه به وبلاگ سر بزنید و نظر هم بزارید.اونم با اسم اصلی.

5- بیتا داره پیگیری می کنه ولی بنا به درخواست خود آقای کریمی کلاسا بعد از ماه رمضان شروع می شه.

6-قبلنا سیستم اطلاع رسانی تون خیلی بهتر بود! این وبلاگ قراره یه منبع موثق باشه از آخرین وقایع...پس اینکه می گم هر جمعه چکش کنین رو جدی می گم....به اون تنبلایی که وبلاگ رو نمی خونن هم اطلاع بدین.

7- اگه اتفاقی افتاد به من خبر بدین.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 19:3  توسط دانشجو ها  | 

کنکور پپرررررررررررر....

سلام فارغ التحصیلان گرامیییییییییییییی...............

سلام پیشای پارسال.....

خدا قوت!

دیگه کنکورم تموم شد و رسیدیم به بعد کنکور...حالا ببینم چه می کنین با بعدش که انقدر دوست داشتین زودتر برسه( من که از شرایطم راضی بودم ! )

البته چند نمونه از فعالیتارو یکشنبه دیدن اونایی که اومده بودن....

خلاصه تبریک می گم...امیدوارم رتبه ها هم عالی باشه....

خبر .. خبر...

نتایج انتخابات نماینده ی تام الاختیار کلاس آقای کریمی...

باید اعلام کنم در طی یک رای گیری سالم  خانم بیتا رمضان نیا منتخب شما دوستان عزیز شدن....البته چون تعداد ارای بیتا از 45 نفر به 27 رسید دیگه از بعضی از بچه ها نپرسیدیم...

می خواستم ازتون خواهش کنم حالا که بیتا انتخاب شد همه به نظرش احترام بذاریم...دیگه بهونه نیاریم و تو کارش دخالت نکنیم...

مکان و ساعت کلاسا هم از طریق اس ام اس و وبلاگ اعلام می شه...

خواهش می کنم به کسایی که نمی دونن بیتا نماینده شده اطلاع بدین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 12:48  توسط دانشجو ها  |